از شاملو گفتن یعنی فریاد آزادی و طغیان و عشق و انسانیتشاملو فریادی بود که خاموش نشد از نسلی گفت که برای آزادای فریاد زد و ایستاده مرد، از مرگ نازلی گفت و از عشق، از آیدا گفت، از عشق به آیدا و از آیدا در آینه، از درد مشترک گفت و فریادی که کسی نشنید!!!!اشک رازیستلبخند رازیستعشق رازیستاشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویینغمه نیستم که بخوانیصدا نیستم که بشنوییا چیزی چنان که ببینییا چیزی چنان که بدانیمن درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگویدعلف با صحراستاره با کهکشانو من با تو سخن میگویمنامت را به من بگودستت را به من بدهحرفت را به من بگوقلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته امبا لبانت برای همه لبها سخن گفته امو دستهایت با دستان من آشناستدر خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگانو در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها رازیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند دستت را به من بدهدستهای تو با من آشناستای دیریافته با تو سخن میگویمبسان ابر که با توفانبسان علف که با صحرابسان باران که با دریابسان پرنده که با بهاربسان درخت که با جنگل سخن میگویدزیرا که من ریشه های تو را دریافته امزیرا که صدای من با صدای تو آشناستبرچسبها: احمد شاملو, شعر, عاشقانه ها
برچسب:
نویسنده: آوا رحمانی
تاريخ: يکشنبه
15 بهمن
1396 ساعت: 0:20