خرید بک لینک
از شاملو گفتن یعنی فریاد آزادی و طغیان و عشق و انسانیتشاملو فریادی بود که خاموش نشد از نسلی گفت که برای آزادای فریاد زد و ایستاده مرد، از مرگ نازلی گفت و از عشق،  از آیدا گفت، از عشق به آیدا و از آیدا در آینه، از درد مشترک گفت و فریادی که کسی نشنید!!!!اشک رازیستلبخند رازیستعشق رازیستاشک آن شب لبخند عشقم بود قصه نیستم که بگویینغمه نیستم که بخوانیصدا نیستم که بشنوییا چیزی چنان که ببینییا چیزی چنان که بدانیمن درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن میگویدعلف با صحراستاره با کهکشانو من با تو سخن میگویمنامت را به من بگودستت را به من بدهحرفت را به من بگوقلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته امبا لبانت برای همه لبها سخن گفته امو دستهایت با دستان من آشناستدر خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگانو در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها رازیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بوده اند دستت را به من بدهدستهای تو با من آشناستای دیریافته با تو سخن میگویمبسان ابر که با توفانبسان علف که با صحرابسان باران که با دریابسان پرنده که با بهاربسان درخت که با جنگل سخن میگویدزیرا که من ریشه های تو را دریافته امزیرا که صدای من با صدای تو آشناستبرچسبها: احمد شاملو, شعر, عاشقانه ها

برچسب: نویسنده: آوا رحمانی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:20

_آخرین باری که اینجا اومدیم یادته؟!+ آره، آخرین باری که همدیگه رو دیدیم همین جا بود. دقیقا همین میز نشسته بودیم، فقط الان جامون عوض شده_ خیلی سال گذشته، خیلی عوض شدیم ولی اینجا هنوز مثل قدیمه .+ کاش نبود. احساس می کنم تک تک این میز و صندلی ها بهم خیره شدن و دارن سرزنشم میکنن_ نمی خواد زمین رو شخم بزنی و خاطره ها رو بیرون بیاری ...+ یه سوال بپرسم؟_ آره حتما ...+بعد از من دوباره با کسی اینجا اومدی ؟!- آره با خیلی ها+ سخت نبود؟!_ وقتی قرار بود برای آخرین بار ببینمشون اینجا قرار میگذاشتم. اینجا جایی بود که یاد گرفته بودم میشه فراموشی گرفت. یه برمودایی داره که همه ی خاطره ها رو قورت میده. رو همین صندلی می شستم و یادم میومد من مهمتر از اینارو از دست دادم ...+ یه اعترافی کنم، من هنوز بهت فکر می کنم، خیلی زیاد، گفتم شاید ..._ ادامه نده چون چیزی عوض نمیشه. فقط یاد بگیر دنیا خیلی نامرده+ چرا؟!_چون وقتی چیزی یا کسی رو با همه ی وجودت می خوای، نمی تونی داشته باشیش ولی یه روز میرسه که همون رو میتونی داشته باشی ولی دیگه نمی خوایش ...برچسبها: دیگران, حسین حاِئریان

برچسب: نویسنده: آوا رحمانی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:20

صفحه بندی